افرا عاشق تبر شده بود تبری که با یه ضربه میتونست نابودش کنه افرا زندگی رو دوست نداشت دلش میخواست روزی برسه که تبر قطعش کنه روبروش سرو بود پشت سرش صنوبر سمت راستش کاج و سمت چپش درختی دیگر روزی تبر سرو
برچسب:
نویسنده: مهدی میرزاپور
چند ماهی باهاش آشنا شده بود فکر میکرد خیلی دوسش داره بخاطر همین بهش علاقه مند شد یه روز از پسر پرسید واقعا میخوای باهام بمونی؟ پسره یه نیشخند تحویلش داد و چیزی نگفت چند روز گذشت تا اینکه پسر بیشتر توج
برچسب:
نویسنده: مهدی میرزاپور